مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
142
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كرد . لشگريان از جنگ باز ايستادند و گفتند : اگر ملك غريب حاضر نباشد ، دشمنان او ما را هلاك كنند . و غيبت غريب ، سببى داشت عجيب . و آن اين بود كه چون ملك عجيب از جنگ برادر بازگشت ، مردى از خادمان خود را كه سيار نام داشت ، بخواست . گفت : اى سيار ، من تو را ذخيره نكردهام مگر از بهر چنين روزى . بايد اكنون بلشگرگاه غريب شوى و او را بنزد من آورى و عيارى خود را به من بنمائى . سيار گفت : فرمان برم و طاعت كنم . آنگاه سيار روان شد و بخرگاه غريب برسيد . و در آن وقت ، هركس در خوابگاه خود جاى گرفته بود . سيار در پشت خرگاه بانتظار فرصت بايستاد . آنگاه ملك غريب تشنه شد و آب خواست . درحال ، سيار ، كوزهء آب برداشته ، داروى بيخودى بر وى بياميخت و كوزه بدست غريب داد . غريب او را بنوشيد و كوزه از دست ننهاده بود كه بى خود بيفتاد . سيار او را برداى خود فروپيچيد . بلشگرگاه عجيب بازگشت و بخرگاه عجيب درآمد و غريب را در پيش روى ملك بينداخت . عجيب گفت : اى سيار ، اين سبب چيست ؟ گفت : اين برادر تو غريبست . عجيب را غايت فرح و شادى روى داد و بسيار گفت : اصنام ، تو را يارى كردند . اكنون او را بگشاى و به خويشتن بياور . سيار ، سركه كهن بخواست و غريب را به خود آورد . چون غريب چشم بگشود ، خويشتن را در